![]()
آزادگان، شهدای زنده ای هستند که با ایثار و فداکاری خود، کاخ آرزوهای صدام حسین ملعون را به قبرستان حزب بعث عراق بدل کردند و با رشادت و استقامتی که در اردوگاه های اسارت از خود نشان دادند، بی مایگی و ظلم دشمن را از دریچه دوربین رسانه های جهان به تصویر کشیدند.
پایگاه خبری حیات به مناسبت نزدیک شدن به سالروز فرا رسیدن بازگشت آزادگان به میهن، گفت و گویی را با آزاده سرفراز و جانباز 50 درصد "محمد رجبی" ترتیب داده است که مشروح آن را در ادامه می خوانید:
خودتان را بیشتر معرفی کنید و از دوران کودکی و نوجوانی تان بگویید.
محمد رجبی هستم، متولد شهریور سال 1343 در شهرستان محلات که در خانواده ای متوسط رشد کردم. در دوران نوجوانی، کنار تحصیل در مقطع راهنمایی به شغل بومی اکثر مردم محلات، یعنی "تریکو بافی" مشغول شدم و روز های تعطیل و اوقات فراغتم را در یک کارگاه کوچک بافندگی کار می کردم تا کمک خرجی برای خانواده باشم.
![]()
دوران نوجوانی شما با انقلاب اسلامی همزمان شده بود، در آن دوران فعالیت های سیاسی هم داشتید؟
بله خانواده ما دارای افکار سیاسی انقلابی بود و پدر و مادرم از مقلدین حضرت امام خمینی (ره) بودند و حتی مادرم که زن شجاعی بود، هر ساله مصادف با برگزاری جشن های آبان و شش بهمن که در مدرسه برگزار می شد از ما می خواست که در مراسم حضور پیدا نکنیم، ضمن اینکه بسیاری از کتاب های دکتر شریعتی و سایر نویسندگان انقلابی و مذهبی را هم در خانه پنهان می کرد. به همین دلیل من از نوجوانی با نام و سیره حضرت امام خمینی آشنا شدم و با وجود سن کم فعالیت هایی را هم در شهرستان خودمان انجام می دادم.
چند ساله بودید که برای اولین بار به جبهه اعزام شدید؟
دوران دبیرستان را هنوز به پایان نرسانده بودم که با عضویت در پایگاه بسیج مردمی شهرستان، از طریق سپاه به منطقه دارخوئین اعزام شدیم. محل استقرار اولیه نیروها پادگان گلف اهواز بود که پایگاه بسیج و سپاه محلات، آنجا مستقر شدند.
اولین حضورتان در جبهه با چه تجربه ای همراه بود؟
بار اول که به جبهه اعزام شدیم همزمان با حکم بازگرداندن محصلین به کلاس های درس شد و ما را به شهر خودمان برگرداندند و مدتی تحصیلم را ادامه دادم، اما پس از مدتی به جبهه بازگشتم و به مدت سه ماه در خط مقدم محمدیه حضور داشتم و مدت کوتاهی بعد از آن هم برای حضور در عملیات فتح المبین آماده شدم.
از عملیات فتح المبین بیشتر برایمان بگویید.
عملیات فتح المبین مناطق گسترده ای را شامل می شد و از دشت عباس تا نزدیکی های شهر شوش را در بر می گرفت، تا حدی که عراقی ها هرچند موفق به تسخیر شهر شوش نشده بودند، اما به راحتی می توانستند با خمپاره 60 مواضعی در شهر را هدف بگیرند. در واقع، عراقی ها که تصور می کردند، ایران به زودی حمله ای را از سمت شوش تدارک می بیند، همه تجهیزات خود را در اطراف شوش مستقر کردند و از آمادگی کامل برخوردار بودند.
نحوه اسارت خود در عملیات فتح المبین را توضیح دهید.
نیمه های شب بود که با گردان از مسیر رودخانه ای خشک شده عبور می کردیم و در آستانه سحر، تصمیم گرفتیم که به صورت خوابیده نماز صبح را روی تپه ماهوری به جا آوریم که ناگهان پای یکی از بچه ها روی مین منور رفت و کل فضای دشت روشن شد. به این ترتیب، عراقی ها که در کانالی مستقر بودند، از همان نقطه شروع به تیر اندازی کردند و پس از اینکه چند تانک را برای مانور به منطقه فرستادند و دیدند که هیچ تیری شلیک نمی شود، متوجه شدند که فشنگ های ما تمام شده و به سراغ ما آمدند و اسیرمان کردند.
از لحظات اولیه اسارت به دست بعثی ها بگویید.
آن ها ابتدا ما را به کانال محل استقرار خود بردند و در انتهای همان کانال سوار ماشین های نظامی خود کردند و به مدرسه ای متروکه واقع در شهر العماره بردند و بعد از ساعتی یک سطل آب و گل را آوردند و به قدری این آب رنگ داشت که من در ابتدا فکر کردم، آب میوه در آن ریخته اند و صبح فردای آن روز هم بچه ها را به صف کردند و آن هایی که چهره هایشان به پاسدار ها شبیه تر بود را از بقیه جدا کردند. در طول بیش از 8 سال اسارتم، هیچ اثری از آن ها همرزمانم نیافتم و ندیدم.
رفتار بعثی ها در روز های اول با اسرا چگونه بود؟
بعد از یکی دو روز، ما را به فضایی چمن کاری شده در اطراف بغداد منتقل کردند که اسرای سایر اردوگاه ها را هم به همان محل آورده بودند و از رسانه های کشور های مختلف دعوت کردند تا با حضور در محل، تصاویر ما را ثبت کنند و در واقع، صدام با این اقدام تبلیغاتی قصد داشت، ننگ 18 هزار اسیر جنگی عراقی را که در ایران بودند از پیشانی خود پاک کند.
بعد از این اتفاق به کجا منتقل شدید؟
همان شب ما را به استخبارات عراق بردند و حدود دویست نفر را در اتاقی 15 متری جا دادند، به طوری که همه ما تا صبح به صورت ایستاده در یک فضای خفه قرار داشتیم و تنها فضایی را فراهم کرده بودیم تا مصدومینی که توان ایستادن ندارند، انجا به صورت نشسته استراحت کنند و فردای آن روز هم اتوبوس های زیادی را به محل اسکان ما منتقل کردند تا ما را به مرکز شهر بغداد ببرد و بگردانند در آنجا من به چشم خود انسان هایی را دیدم که در حاشیه خیابان ها ایستاده بودند و به ما آب دهان پرت می کردند و افرادی را هم دیدم که از شدت ناراحتی اشک می ریختند.
گذرتان به سوله های شیروانی دار حاشیه عراق هم افتاد؟
بله بعد از اینکه ما را در شهر چرخاندند به آن سوله ها منتقل کردند که از شدت کثیفی قابل سکونت نبود، خوب به یاد دارم که یکی از بچه ها که دزفولی بود، از شدت تشنگی زیاد چندین بار در اتوبوس تقاضای آب کرد و وقتی ما را در آن محل از اتوبوس پیاده کردند، او به سرعت خود را به تله آب گل آلودی روی محوطه چمن کاری شده آن جا رساند و از همان آب جمع شده مقداری نوشید و در همان نقطه به شهادت رسید.
چه مدت در آن فضا حضور داشتید؟
مدت زیادی طول نکشید که دوباره ما را سوار اتوبوس کردند و به اردوگاه عنبر در شهر الانبار منتقل کردند که من به محض پیاده شدن از ماشین متوجه شدم این محل استقرار دائمی ما خواهد بود و شاید یکی از بهترین خاطراتم از دوران اسارت هم آن جا رقم خورد که یکی از اسرا از من پرسید: اهل کجایی؟ و من جواب دادم که محلاتی هستم و او گفت: «حاج غلام رضایی را می شناسی؟» که من با خوشحالی تایید کردم و او گفت که حاج غلام هم که در دوران پیش از اسارت بزرگتر ما بود و از دو پا هم به شدت آسیب دیده بود، در همین محل مستقر شده است.
در میان اسرا از دوستان گذشته با افراد دیگری هم مواجه شدید؟
چند روزی از اسارت ما گذشته بود که در یکی از هواخوری ها ناگهان چشمم به مدیر همان کارگاه تریکو بافی در دوره نوجوانی خورد و همان جا بدون اینکه به اسم صدایش بزنم، با خوشحالی داد زدم: « سلام اوستا» و با توجه به اینکه ایشان پیش از من به جبهه اعزام شده بود و هیچ خبری از او نداشتیم، خیلی خوشحال شدم که در آن حال سالم و سلامت دیدمش.
مردم الانبار به اسرا چه نگاهی داشتند؟
مردم را نمی دانم، اما نگهبانان آن ها با ما بچه شیعه ها خیلی بدرفتاری می کردند و یکی از نگهبانان به نام عبدالرحمن که از شیخ های سلفی بود و برخلاف برخی از نگهبان ها، نمازش را هم اول وقت می خواند، به قدری از ما متنفر بود که با دهانش، گوش و بینی اسرا را به شدت گاز می گرفت.
در برگزاری مراسم مذهبی با چه مشکلاتی مواجه می شدید؟
در یکی از شب های محرم سال 61 که در اردوگاه بودیم، صدای نوحه خوانی خواهران اسیر را شنیدیم که اتاقشان در طبقه بالای اتاق ما قرار داشت و تک بیت «مهدیا مهدیا به مادرت زهرا// امشب امضا کن آزادی ما را» را با صدای بلند می خواندند و سینه می زدند، وقتی این اتفاق افتاد، یکی از اسرا که بوشهری بود و نوحه ای را از صادق آهنگران به خاطر داشت هم شروع کرد به خواندن و ما هم در صف هایی مشغول سینه زنی شدیم و هرچه نگهبانان برای ساکت کردن ما به در و پنجره کوبیدند، فایده نکرد تا اینکه با شلاق و دسته بیل و چوب به داخل آسایشگاه ما ریختند و بچه ها را که اکثر آن ها جانباز بودند را مورد ضرب و شتم قرار دادند.
واکنش مسئولین ارشد اردوگاه چه بود؟
ما را به خط کردند و پای همه را به یک چوب بلند بستند و سه بار پشت سر هم فلک مان کردند تا جایی که من حلقم هم بی حس شده بود و به تصور اینکه تا چند دقیقه دیگر به شهادت می رسم اشهدم را زیر لب خواندم که فرمانده آن ها دستور داد پای بچه ها را باز کنند.
با تشکر از وقتی که برای روایت خاطرات ناب دوران اسارت گذاشتید، یک جمله پایانی هم بفرمایید.
یکی از افتخاراتم این است که همیشه سعی داشته ام تا باری بر دوش انقلاب نباشیم و از ارزش ها و آرمان های انقلاب اسلامی دفاع کنم و در حال حاضر، پس از بازنشستگی در شرکت گاز، کارگاهی را راه اندازی کردم که در آن محصولات (UPVC) تولید می کنم و برای 12 نفر در آن مشغول به کار هستند.
مصاحبه از پوریا بهرادکیان